تبليغاتX
گروه هنری پیام

گروه هنری پیام

گروه هنری پیام با بیش از 2 دهه فعالیت هنری تقدیم می کند.

نمایش و زندگی نگاهی کوتاه به زندگی و یلیام شکسپیر

ويليام شكسپير را بزرگترين نمايشنامه نويس در زبان انگليسي دانسته اند. به همان درجه كه سعدي حافظ و فردوسي مظهر تفكر و زبان و ادبيات ايرانيان هستند و گفته هاي آنان زبانزد خاص و عام است شكسپير هم در تمدن انگلستان مقامي بسيار ارجمند دارد كه شواهد آن در تشكيل انجمن هاي مخصوص براي قرائت نمايشنامه هاي او دسته هاي سيار يا ثابت هنر پيشگان حرفه اي يا تفنني به نام « گروه شكسپير » و همچنين تصاوير و مجسمه هاي متعدد از او و بازيگران نمايشنامه هاي او نامگذاري خيابانها خانه ها و حتي ميكده ها به نام او كاملا مشهود و محقق است . حتي جملات و گفته هاي او به صورت كلمات قصار و ضرب المثل در گفتگوهاي روزمره به گوش ميرسد بدون اين كه گوينده يا شنونده از منبع حقيقي آن آگاه باشد.
در اوايل قرن شانزدهم ميلادي در دهكدهاي نزديك شهر استرتفورد در ايالت واريك انگلستان زارعي موسوم به ريچارد شكسپير زندگي ميكرد. يكي از پسران او به نام « جان » در حدود سال 1551 به شهر استرتفورد آمد و در آنجا به شغل پوست فروشي پرداخت و « ماري آردن » دختر يك كشاورز ثروتمند را به همسري برگزيد . ماري در 26 آوريل 1564 پسري به دنيا آورد و نامش را « ويليام » گذاشت . اين كودك به تدريج پسري فعال شوخ و شيطان شد به مدرسه رفت و مقداري لاتين و يوناني فرا گرفت . ولي به علت كسادي شغل پدرش ناچار شد براي امرار معاش مدرسه را ترك كند و شغلي براي خود برگزيند. برخي ميگويند اول شاگرد قصاب شد و چون از دوران نوجواني به قدري به ادبيات دلبستگي داشت كه معاصرين او نقل كرده اند در موقع كشتن گوساله خطابه ميسرود و شعر ميگفت .
در سال 1582 موقعي كه هجده ساله بود دلباخته دختري بيست و پنج ساله به نام « آن هثوي » از دهكده مجاور شد و با يكديگر عروسي كردند و به زودي صاحب سه فرزند شدند. از آن زمان زندگي پر حادثه شكسپير آغاز شد و به قدري تحت تاثير هنرپيشگان و هنر نمايي آنان قرار گرفت كه تنها به لندن رفت تا موفقيت بيشتري كسب كند و بعدا بتواند زندگي مرفه تري براي خانواده خود فراهم نمايد.
پس از ورود به لندن به سراغ تماشاخانه هاي مختلف رفت و در آنجا به حفاظت اسب هاي مشتريان مشغول شد ولي كم كم به درون تماشاخانه راه يافت و به تصحيح نمايشنامه هاي ناتمام پرداخت و كمي بعد روي صحنه تئاتر آمد و نقشهايي را ايفا كرد. بعدا وظايف ديگر پشت صحنه را به عهده گرفت . اين تجارب گرانبها براي او بسيار مورد استفاده واقع شد و چنان با مهارت كارهايش را پيگيري كرد كه حسادت هم قطاران را برانگيخت .
در آن دوره هنرپيشگي و نمايشنامه نويسي حرفهاي محترم و محبوب تلقي نميشد و طبقه متوسط كه تحت تاثير تلقينات مذهبي قرار داشتند آن را مخالف شئون خويش ميدانستند. تنها طبقه اعيان و طبقات فقير بودند كه به نمايش و تماشاخانه علاقه نشان ميدادند.
در آن زمان بود كه شكسپير قطعات منظومي سرود كه باعث شهرت او شد و در سال 1594 دو نمايش كمدي در حضور ملكه اليزابت اول در قصر گوينويچ بازي كرد و در 1597 اولين كمدي خود را به نام « تقلاي بي فايده عشق » در حضور ملكه نمايش داد و از آن به بعد نمايشنامه هاي او مرتبا تحت حمايت ملكه به صحنه تئاتر مي آمد.
اليزابت در سال 1603 زندگي را بدرود گفت ولي تغيير خاندان سلطنتي باعث تغيير رويهاي نسبت به شكسپير نشد. جيمز اول به شكسپير و بازيگرانش اجازه رسمي براي نمايش اعطا كرد. نمايشنامه هاي او در تماشاخانه « گلوب » كه در ساحل جنوبي رود تيمز قرار داشت بازي ميشد. بهترين نمايشنامه هاي شكسپير درهمين تماشاخانه گلوب به اجرا درآمد. هرشب شمار زيادي از زنان و مردان آن روزگار به اين تماشاخانه ميآمدند تا شاهد اجراي آثار شكسپير توسط گروه پر آوازه « لرد چيمبرلين » باشند. اهتزاز پرچمي بر بام اين تماشاخانه نشان آن بود كه تا لحظاتي ديگر اجراي نمايش آغاز خواهد شد. در تمام اين سالها خود شكسپير با تلاشي خستگي ناپذير ـ چه در مقام نويسنده و چه به عنوان بازيگرـ كار ميكرد. اين گروه علاوه بر آثار شكسپير نمايشنامه هايي از ساير نويسندگان و از جمله آثار « كريستوفر مارلو » گمشده و نويسنده نو پاي ديگر به نام « جن جانسن » را نيز به اجرا در ميآورند اما احتمالا آثار « ويليام شكسپير » بود كه بيشترين تعداد تماشاگران را به آن تماشاخانه ميكشيد.
اين تماشاخانه به صورت مربع مستطيل دو طبقه اي ساخته شده بود كه مسقف بود ولي خود صحنه از اطراف ديواري نداشت و تقريبا در وسط به صورت سكويي ساخته شده بود و به ساختمان دو طبقه اي منتهي ميگشت كه از قسمت فوقاني آن اغلب به جاي ايوان استفاده ميشد.
شكسپير بزودي موفقيت مادي و معنوي به دست آورد و سرانجام در مالكيت تماشاخانه سهيم شد . اين تماشاخانه در سال 1613 در ضمن بازي نمايشنامه « هانري هشتم » سوخت و سال بعد بار ديگر افتتاح شد كه آن زمان ديگر شكسپير حضور نداشت چون با ثروت سرشار خود به شهر خويش برگشته بود . احتمالا شكسپير در سال 1610 يعني در 46 سالگي دست از كار كشيد و به استرتفرد بازگشت تا درآنجا از هياهوي زندگي در شهر لندن دور باشد. چرا كه حالا ديگر كم و بيش آنچه را كه در همه آن سالها در جستجويش بود به دست آورده بود. نمايش نامههايي كه در اين دوره از زندگيش نوشته « زمستان » و « توفان » هستند كه اولين بار در سال 1611 به اجرا در آمدند . در آوريل سال 1616 شكسپير چشم از جهان بست و گنجينه بي نظير ادبي خود را براي هموطنان خود و تمام مردم دنيا بجا گذاشت . آرمگاه او در كليساي شهر استرتفورد قرار دارد و خانه مسكوني او با وضع اوليه خود هميشه زيارتگاه علاقمندان به ادبيات بوده و هر سال در آن شهر جشني به ياد اين مرد بزرگ برپا ميگردد.
با توجه به تعداد نمايشنامه هايي كه هر ساله از شكسپير به صحنه مي آمد مي توان اين طور نتيجه گرفت كه او آنها را بسيار سريع مي نوشته است . مثلا گفته شده او فقط دو هفته وقت صرف نوشتن نمايشنامه « زنان سر خوش وينزر » (كه در سال 1601 اجرا شد) كرده است . البته اين بسيار هيجان آور است كه شكسپير را در حالتي شبيه به آنچه در اين نقاشي ميبينيم در ذهن مجسم ميكنيم كه تنها با تخيلات و الهامات خود در يك اتاق زير شيرواني كوچك نشسته است و با شتاب چيز مينويسد اما واقعيت غير از اين بود. آن طور كه گفته ميشود شكسپير بيشتر نمايشنامه هايش را دراتاق كوچكي در انتهاي ساختمان تماشاخانه مي نوشته است . به احتمال زياد شكل فشردهاي از نمايشنامه را از طرح داستان گرفته تا شخصيتها و ساير عناصر نمايشي با شتاب به روي كاغذ مي آورده ... بعد آن را كمي مي پرورانده و در پايان زماني كه بازيگرها خود را با نقشه اي نمايشي انطباق ميدادند شكل نهايي آن را تنظيم ميكرده است . طرحهاي شكسپير اغلب چيز تازهاي نيستند. در حقيقت او اين قصه را از خود خلق نمي كرده بلكه آنها را از منابع مختلفي مثل تاريخ افسانه هاي قديمي و غيره بر ميگرفته است . يكي از منابع آثار شكسپير كتابي بوده به نام « شرح وقايع انگلستان اسكاتلند و ايرلند » اثر « هالينشد » شكسپير قصه هاي بسياري از نمايشنامه خود را از جمله : « هانري پنجم » « ريچارد سوم » و « لير شاه » را از همين كتاب گرفت .
ازديگر آثاري كه از نمايشنامه هاي شكسپير به جا مانده است ميتوان به : هملت ، شب دوازدهم ، اتلو ، هانري چهارم ، هانري پنجم  ،هانري ششم ، تاجر ونيزي ، ريچارد دوم ، آنطور كه تو بخواهي ، رمئو و ژوليت ، مكبث ،  توفان تلاش بي ثمر عشق ... اشاره كرد.
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 14  توسط م.ح.غ  | 

تئاتر درمانی

 

تئاتر درمانی

هر اثر هنری روح انسان را به گونه ای صیقل می دهد. زمانی كه با شخصیت داستان ها، نقاشی زیبا، نوای گرم موسیقی، بازیگران و... می گرییم، می خندیم، می جنگیم و... خود را در «او» یا «آن» می یابیم و این «هم ذات پنداری» زمینه ساز بروز احساسات نهفته ما می شود. احساساتی كه از رنج ها، غم ها، تلخی ها و ناكامی ها و گاه شادی ها و موفقیت های فراموش شده حكایت دارند.اما در میان هنرها، تئاتر جایگاهی ویژه دارد. آن كه شاهكاری می آفریند، آن كه آن را بازی می كند، گویی زندگی را بازی كرده و به تصویر می كشد و تماشاگر با برقراری ارتباط با آنها، خود را باز می یابد و روح متلاطمخویش را آرام كرده و نیروی مجدد برای بازی زندگی كسب می كند.براساس نظر روانشناسان پاسخ بیماران به «هنر درمانی» و اختصاصاً «تئاتر درمانی» در اكثر موارد سریع تر و موثرتر از مصرف دارو است، چرا كه بیمار با برقراری پیوندی عاطفی با بازیگران روحش را عریان كرده و ناگفته ها را بیان كرده و درمان می شود.در واقع هنر، تكرار هر شخص یا به عبارتی تكرار زندگی هر شخص در دیگری است و این تكرار، موقعیت را برای بروز احساسات مهیا می كند.به جرأت می توان گفت بعد «درمانگر» تئاتر از میان هنرهای دیگر شاخص تر است، چرا كه با مروری بر شاهكارهای ادبی جهان و نمایش های اجرا شده براساس این آثار به خوبی به نكات روانشناسی و ظرایف نهفته در این آثار پی می بریم. این نكات تنها مختص به شاهكارهای ادبی مخصوص بزرگسالان نمی شود بلكه با مروری بر آثار كودك و نوجوان نیز می توان ظرایف را دریافت.در این بحث به بررسی جنبه های روانشناسی شاهكارهای ادبی جهان كه بارها و بارها در سراسر گیتی به اجرا درآمده و شاهكارهای كودك و نوجوان اعم از كتاب و كارتون می پردازیم. این بررسی توسط دكتر استیون فلنز استاد دانشگاه و رئیس مركز تحقیقات روانشناسی آمریكا كه بخشی اختصاصی در زمینه تحقیق بر روی آثار ادبی جهان دارد، انجام شده است.
* مكبث
پرده اول، صحنه هفتم: (مكبث در حال كشیدن نقشه برای قتل پادشاه) مكبث مردد بین دو تصمیم است و با خود زمزمه می كند: «اول چون من خویشاوند و رعیت او هستم، كه این هر دو سخت مخالف این عمل (قتل شاه) است. دوم چون میزبان او هستم كه باید در را بر روی قاتلش ببندم نه آن كه خود تیغ برگیرم.» مكبث سمبلی از انسان عصر حاضر است، چرا كه نمی داند بین خویشاوندی و میهمانداری و جاه طلبی كدام یك را انتخاب كند.دكتر فلنز عقیده دارد: «بسیاری از افراد جاه طلب خصوصیاتی شبیه به قهرمان كتاب(مكبث) دارند. آنها با آن كه به عواقب، خطرات و مشكلات احتمالی خود در راه رسیدن به جاه و مقام آگاه هستند، اما بیماری آنها (جاه طلبی) چشم بصیرت آنها را بسته است. آنها حاضر هستند برای رسیدن به آنچه می خواهند، روابط انسانی و خویشاوندی را فدا كنند.»
- پرده سوم، صحنه پنجم: در این پرده مكبث در باره بیماری روانی همسرش با پزشك صحبت كرده و می گوید:
- مكبث: «حال بیمار شما چطور است طبیب؟»
- طبیب: «آن قدر بیمار نیست ای خداوندگار من كه از هجوم خیالاتی پیاپی در عذاب است. خیالاتی كه او را از آسایش بازداشته است.»
- مكبث: «این بیماری را علاج كن. آیا تو می توانی فكری را كه بیمار است مداوا كنی و اندوهی را كه در حافظه ریشه كرده است، بركنی و غم نوشته بر مغز را محو كنی و با تریاقی كه فراموشی آورد سینه گرانبها را از آن چیز خطرناكی كه بر دل سنگینی می كند بزدایی؟»
طبیب: «در اینجا است كه بیمار باید خویشتن را علاج كند!» در قرن شانزدهم میلادی در انگلستان، سالها پیش از «زیگموند فروید» ، «شكسپیر» تشخیص داده بود كه بیماری های ناشی از آزردگی های روحی تنها با برطرف كردن عامل اصلی توسط روانشناس و با همكاری بیمار شفا می یابد و دارو تنها راه درمان نیست.دكتر فلنز می گوید: «خانم مكبث (لیدی مكبث) سمبل بسیاری از افرادی است كه بی یافتن درد به دنبال درمان آن هستند. انسان قرن حاضر سرگشته، نامتعادل و پریشان است چرا كه«درد» را نشناخته و بی جهت به دنبال درمان می گردد.»
- پرده پنجم، صحنه اول
طبیب به خانم مكبث می گوید:«شایعاتی زشت و بد منتشر است. اعمال بد و هول انگیز رنج ها و مصیبت های هول انگیز به دنبال خواهد داشت. افكار ملوث اسرار خود را به بالش های كر خود افشا می كنند.او را به كشیش بیشتر نیاز است تا طبیب.» با ادامه داستان، مكبث تردیدش كاهش و شقاوتش افزایش می یابد و همسر او حالتی بیمارگونه می یابد. در واقع «شكسپیر» داستان را براساس شخصیت دوگانه و رفتار سبعانه مكبث طراحی كرده است. مكبث با قربانی كردن دیگران و قربانی كردن انسانیت سعی در رسیدن به هدف دارد. اگر چه این گونه افراد برای مدتی شاد به نظر می رسند چرا كه عطش جاه طلبی خویش را فرو نشانده اند، اما به سرعت یأس و ناامیدی جایگزین آن می شود.دكتر فلنز عقیده دارد: «بسیاری از بیمارانی كه به دلیل قتل، تجاوز، دزدی و... برای ارضای حس جاه طلبی خویش دچار یأس و ناامیدی، ترس و وحشت و بحران های شدید روحی شده اند به نوعی سمبل زنده و امروزی مكبث هستند. آنها با آن كه پس از فرونشاندن عطش جاه طلبی خود با ارتكاب به جنایت برای مدتی شاد شده اند اما، وجدان، آنها را آرام نگذاشته و به بیماری روانی دچار شده اند.»
گذشته از شاهكار مكبث، در اثر دیگر شكسپیر یعنی «ژولیوس سزار» و «هملت» نیز تسلط زیركانه و زیبای شكسپیر به مسایل روانشناسی كاملاً مشهود است.
- در بخشی از نمایشنامه «ژولیوس سزار» زمانی كه «مارك آنتونی» بر جسدی بی جان «سزار» حاضر می شود (پرده اول، صحنه سوم) می گوید: «ای سزار نیرومند و مقتدر! آیا همه آن كشورگشایی های افتخارآمیز، پیروزی ها، غنیمت ها و غارت ها در این اندازه كوچك بود؟»
در این اثر شكسپیر از زبان «مارك آنتونی» فانی بودن موفقیت ها را بیان می كند. به عبارتی شكسپیر معتقد است زندگی به سرعت قابل تغییر است و كسب موفقیت اگرچه شیرین، اما فانی است. بنابر این آسایش در ستایش زندگی و موفقیت های آن نیست چرا كه ستایش این نیازها راهی به جز فنا نداشته و در عین قدرت مرگ او را به كام خود می كشد.دكتر فلنز عقیده دارد: «انسان عصر حاضر تلاش می كند تا به آرامش دست یابد. «افزون خواهی »او نهایتی ندارد. او بی توجه به احتمال شكست، فنا و نیستی پیش می رود از این رو كوچك ترین شكستی او را آشفته كرده و تعادل روانی اش را بر هم میزند.«سزار»سمبل «افزون خواهان »و«مارك آنتونی»سمبل«سد »آنها برای خاتمه دادن به افزون خواهی و بلند پروازی های سزارها است.
- در«هملت»شكسپیر بار دیگر از زبان«هملت»(پرده سوم، صحنه اول) می گوید:«بودن یا نبودن مسأله این است. آیا پسندیده تر آن است كه تازیانه ها و بلاهای روزگار غدار را با پشت شكسته و خمیده مان متحمل شویم یا این كه ساز و برگ نبرد برداشته به جنگ مشكلات فراوان رویم تا آن دشواری ها را از میان برداریم؟ »در این زمزمه های پنهان«هملت»با خویش، ما خود را جست وجو می كنیم. انسان امروز نمی داند چگونه تصمیم بگیرد، مردد است. هملت های قرن حاضر فراوان هستند چرا كه شجاعت، رشادت، جسارت و هر آن چه توان تصمیم گیری نهایی را به آن می بخشد، از میان آنها رخت بربسته است. ما آموخته ایم بالاترین درجه شجاعت حفظ زندگی است به هر وسیله كه باشد تا شاید روزی فرصتی برای جنگ آن هم نه جوانمردانه بیابیم. در واقع اعتماد به نفس دیگر وجود ندارد.» دكتر فلنز می گوید: «یكی از جدیدترین روش های درمان بیماران مبتلا به«سرگردانی»، عدم اعتماد به نفس و «تردید» تشویق آنها در جهت كسب اعتماد به نفس، برقراری ارتباط با دیگران و بازگشت به زندگی اجتماعی است. سرگردانی بشر نه به عصر ما كه به قرن ها پیش باز می گردد.«شكسپیر» به راحتی«تردید» نوع بشر را از زبان«هملت»بازگو می كند.این نكته سنجی ها و روانكاری های جالب تنها اختصاص به«شكسپیر» ندارد. هنرمندان دیگری نیز به گونه ای به این نكات اشاره كرده اند.
- رابرت فراست، در یكی از اشعار زیبایش می گوید:« دو راه با یك چوب از یكدیگر جدا شده اند و من كوتاه ترین را انتخاب می نمایم و این راه سرآغاز تمام تفاوت ها و اختلاف ها است.»
به عقیده دكتر فلنز، برتری انسان ها در نحوه«تصمیم گیری»و«انتخاب راه» است. «فراست»انتخاب راه را وسیله ای برای رسیدن به«سعادت» می داند و عقیده دارد اختلاف ها و تفاوت ها سعادت بخش یا گمراه كننده هستند.گذشته از آثار برجسته ادبی كه برشمردیم كه به جرأت بخشی از دریای بیكران این آثار است، كم نیستند آثار هنری كه برای كودكان و نوجوانان طراحی و نوشته شده اند و به زیبایی و با ظرافت به مسایل روانشناسی اشاره كرده اند. توجه به این قشر به جهت آسیب پذیری و شاید هم به جهت هوشیاری آنها بسیار مهم و مؤثر است.
- مارك تواین در دو شاهكار خود«تام سایر»و «هكلبری فین»جنبه های پیدا و پنهان كودكی و نوجوانی را به تصویر می كشد و حس نوع دوستی، آزادگی، كمك و یاری و مقابله با مشكلات را از دیدگاه كودك و نوجوان بیان می كند.
كلام آخر
روانشناسان و هنرمندان، روح انسان را هدف قرار داده و
در صدد درمان آن هستند. هریك به نحوی سعی در درمان روح ناآرام بشر دارند. هنرمند می نویسد، بازی می كند، می جنگد، می گرید، می خندد و... و با این حربه ها به عمق روح انسان سفر كرده و لایه های پنهان ذهن او را كه درگیر زخمی است به جنبش وا می دارد تا او نیز همسو با نویسنده، بازیگر، نوازنده، نقاش و...«خود» را «بازخوانی» كند و با این بازخوانی و» هم ذات پنداری «روح را آزاد و آن را درمان كند.
هنرمند پیش از آن كه بازیگر، نویسنده، نقاش، شاعر و... باشد.«انسان»است و بی شك برجنبه های مختلف روح آدمی آگاه و مسلط.از این رو به راحتی می تواند هر آن چه آدمی را آزرده كرده و روحش را آزار می دهد بشناسد و بر همان اساس اثرش را بیافریند.
از این رو بی تردید زیبایی هنر در به پرواز در آوردن خیال و شفا بخشیدن روح پس از پروازی خیال انگیز است.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 15  توسط م.ح.غ  | 

تبریک سال نو

تبريک سال نو ...

 از همه ي هنرمندا و هنردوستاني كه امروز دارن اين يادداشت رو ميخونن ، میخوام که ، امسال رو با اشعار برشت شروع كنيم و در لحظه ي تحويل سال به اشعار برشت فکر کنیم ...این رو به همه ی کسانی گفتم که به قول آقای دوگوهرانی : با تاتر زنده اند !

 اشعار برشت يا بهتره بگم اشعار يگانه هنرمندي كه به فكر مردم بود و دلش نمیومد آب و غذا بخوره  چون ميدونست خيلي ها همين آب و غذا رو ندارن , برشت همون هنرمنديه كه به پير و جوان ميگفت بايد تا لحظه اي كه زندگي جريان داره بیاموزید , برشت همونيه كه ميگه  نيكي نكنيم تلاش كنيم براي رسيدن به جايي كه به نفس نيكي در جامعه نيازي نباشد

هر سال عيد كه ميشه باز براي خودم اين شعر رو ميخونم  :

خاك جان يافته است .

تو چرا سنگ شدي ؟

تو چرا اين همه دلتنگ شدي ؟

باز كن پنجره ها را ,

و بهاران را باور كن .

اما اين بار از شما ميخوام سال ۸۹ رو كه مثه بقيه  سالها به نظر من و شاید خیلیای دیگه تند و بدون وقفه گذشت با فكر به اشعار برشت آغاز كنيم , در فهرست اشعار برشت شعري با عنوان : بهار ميبينيم :

دير زماني پيش از آنكه

به نفت و آهن و آمونياك دست يابيم

هر سال

در زماني معين , درختان سبز ميشدند .

همه به ياد مي آوريم

روزهاي بلندتر شده ,

آسمان روشن تر ,

و دگرگوني هوا را

كه نويد بهار ميدادند .

و نيز در كتابها ميخوانيم

كه در اين فصل فرخنده ي سال ,

ديري ست كه ديگر

در شهرهاي ما

دسته هاي برندگان مهاجر ديده نشده است .

باز , مردمي كه در قطار نشسته اند , زودتر از ديگران

فرا رسيدن بهار را درميابند .

دشت هاي هموار ,

 به همان ,  آشكاري قديم , يهار را نشان ميدهند .

از فراسوي بلنديهاي بلند

چنين به چشم مي آيد كه طوفاني در گذر است

كه فقط

آنتن هاي ما را لمس ميكند .

قدر اين بهار رو بدونيم . مطمینم بهار برای همه ی ما خيلي اشنا و دوست داشتنيه , بهار يه احساسه درست مثل همون احساسي كه به يه هنرمند بعد از خلق اثرش دست میده !....

و  ما بایدبايد به اين كه به خاطر ایرانی بودن و نوروز هم كه شده لا اقل در ظاهر هرگز بهار را فراموش نكرديم و هر سال در روز جشن طبیعت و سبز شدن درختان ما نیز جشن میگیریم .

                سال نو بر همه ي انسانهاي خوب دنيا مبارك باشه !....

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 15  توسط م.ح.غ  |